ما همه گرسنه ایم، گرسنه برای یافتن معنای زندگی …

معنای زندگی در طول زندگی بشر شاید یکی از مهمترین سوالاتی هست که افراد پرسیده و به دنبال پاسخش بوده و هستند.

شما تا حالا چند بار با خودتان به اين فكر كرديد كه در زندگي دنبال چه هستيد و اصلاً برای چی به دنیا آمده اید و چرا دارید زندگی را ادامه می دهید؟به قول معروف قراره چه اثری از خودتان توی این دنیا به جا بگذارید؟ اهمیت و ارزش زندگی شما در چه چیزایی هست؟ شما بابت چه چیزی زنده هستید و بابت چه چیزی حاضرید بمیرید؟

یا یه طور دیگه عنوان کنم، به قول فینیاس تیلور بارنوم هنرمند و تاجر امریکایی، اگر همین امروز تمام پولهایتان را از دست بدهید انوقت چقدر ارزش خواهید داشت؟

من شخصاً هر وقت در مورد معنای زندگی می شنوم یا می خونم، ناخودآگاه اولین چیزی که در ذهنم تداعی می شود کتاب های “انسان در جستجوی معنا” ی دکتر ویکتور فرانکل و “آخرین سخنرانی” راندی پاش و داستان زندگیشون هست.

به خصوص جمله معروف ویکتور فرانکل:

“آنچه انسان ها را از پای در می آورد رنج ها و سرنوشت نامطلوبشان نیست بلكه بی معنا شدن زندگی ست كه مصیبت بار است و معنا تنها در لذت و شادمانی و خوشی نیست بلكه در رنج و مرگ هم می توان معنایی یافت.”  

مادر ترزا، نسلون ماندلا، مهاتما گاندی و خیلی های دیگه حقیقتاً اسطوره هایی هستند که در این زمینه میشه بهشون فکر کرد و ازشون یاد گرفت.

اما واقعاً معنای زندگی چیست؟ چرا این ولع سال های سال هست که در انسان شکل گرفته و این گرسنگی را یدک می کشه؟

معنای زندگی از یک فرد به فرد دیگه، از یک روز به روز دیگه و حتی از یک ساعت به ساعت دیگه می تونه متفاوت باشه. در واقع این مفهوم کاملاً شخصیه و برای هر کسی تعریف خاص خودش را داره.

پائولو کوئیلیو تلاش برای تحقق بخشیدن به افسانه شخصی را معنای زندگی و تنها وظیفه آدمی در زندگی می دونه.

ویکتور فرانکل معتقده هر لحظه از زندگی شامل معنی است.

در یک مقاله مرتبط از نویسنده ای می خوندم که می گفت با نظر فرانکل موافق نیست، چون هر لحظه از زندگی پتانسیلِ معنادار شدن را داره و فقط کافیه به خودمون اجازه تجربه کردنش را بدیم.

تولستوی هم خدمت به بشریت را تنها معنای زندگی به شمار آورده.

بعضی هم معتقدند که زندگی اصولاً معنی نداره و هر یک از ما معنایی داریم که آنرا به زندگی هدیه می دهیم و زندگی را معنادار می کنیم و هر کسی قادر هست که معنای منحصر به فرد خودش را خلق یا کشف کنه.

میگن فقدان معنا در زندگی، به نوعی خلع سلاح شدنه و ناامیدی و خستگی و بی حوصلگی را به همراه داره. معنا چیزی هست که داشتنش باعث رشد و شکوفایی می شه و نداشتنش موجب رنج کشیدن.

معنا را گاهی در تجربه های منفی مانند جنگ، از دست دادن ها، تروما، بیماری ها، استرس ها و … میشه پیدا کرد و گاه در تجربه های مثبت: عشق، تولد یک کودک، ایجاد یک تغییر در خودمان، ابراز احساسات، همدلی و همدردی و حتی چیزهای کوچک تری مثل یادگیری یک مهارت جدید، ترک یک چیز آزاردهنده، نگاه به یک گل و حتی نفس کشیدن.

در روانشناسی مثبت گرا و به ویژه مباحث مربوط به تاب آوری (Resilience) توصیه اکید می شود که به دنبال معنای زندگیتون باشید. این باعث میشه با انگیزه و خوش بینی بیشتر، مسائل سخت زندگی را تاب بیاریم و حتی به شکوفایی برسیم.

از طرفی در روانشناسی مثبت گرا تحقیقات و آزمایش های زیادی در مورد چگونگی افزایش معنا، یافتن منابع ایجاد معنا و اینکه ما چطور می توانیم با دستکاری کردن تجربه هایمان معنا ایجاد کنیم، صورت گرفته و تئوری ها و مدل های متعددی معرفی شده و امروزه معنادرمانی یکی از روشهای درمانی در روانشناسی هست.

به عنوان مثال در مدلِ جستجوی معنای فرانکل سه پیشنهاد برای کشف معنا در زندگی داده شده:

  1. خلق یک کار یا انجام برخی کارها
  2. تجربه کامل بعضی چیزها یا دوست داشتن کسی
  3. داشتن نگرش اجتناب ناپذیر بودن رنج در زندگی

پیرو مطلب قبلی که درباره لذت بردن و قدردان بودن داشته های فعلیمون نوشتم مقاله ای را می خوندم که در واقع بهانه نوشتن این پست شد، یافتن معنا؛

اغلب افرادی که همه سطوح هرم مازلو را بدست می آورند بعد از اینکه همه لایه های این هرم را طی کردند، در لایه آخر به دنبال معنای زندگیشون می گردند. نمونه اش خانم Lotti Latrous همسر Aziz Latrous از مدیران شرکت نستله که در ژنو زندگی مرفهی را با سه فرزندشون داشتند. در مقطعی آنها به عنوان بخشی از زندگی کاری چندین سفر به نقاط دیگر دنیا داشتند و زمانی که به آبیجان (Abidjan) پایتخت ساحل عاج (غرب افریقا) رسیدند، سفرشان متوقف شد.

در آنجا Lotti زنی که راننده، آشپز و چندین خدمتکار و استخر اختصاصی داشت شروع به کار کردن در بیمارستان کرد و با حمایت های مالی همسرش اقدام به تأسیس امدادهای سیار نمود. زمانی که سفر کاری پایان یافت و خانواده به سوئیس بازگشتند، Lotti در آبیجان اقامت کرد و بیشتر اوقات روزانه اش را در آنجا صرف می کند.

در واقع فقر و رنجی که او در آبیجان دید، او را دگرگون کرد و آنچه را که زندگی راحت و مرفه اش نتوانست به او هدیه دهد در آبیدجان یافت:

معنای واقعی زندگی اش را.

10 دیدگاه برای “ما همه گرسنه ایم، گرسنه برای یافتن معنای زندگی …

  1. سلام
    مثال شما از خانم Lotti Latrous و کنار گذاشتن زندگی مرفه و پرداختن ایشان به کمک به مردم فقیر من را یاد خانم نرگس کلباسی انداخت. ایشان تابعیت ایرانی-انگلیسی دارند و در سن ۲۱ سالگی به هند می‌رود و برای کودکان فقیر بنیاد خیریه تاسیس می‌کند. البته به نظرم خانم کلباسی دو تفاوت اساسی با خانم Lotti Latrous داره:
    ۱- خانم کلباسی شوهر پولدار نداره که بتونه ازش کمک بگیره. در واقع با ایده‌هایی که میزنه پول برای بچه‌های یتیم جمع میکنه که به نظرم خیلی ارزشمنده.
    ۲- بعد از چند سال خانم کلباسی تو هند به اتهام قتل غیر عمد دستگیر میشه و با تلاش‌های ایران اوایل سال ۹۶ تبرئه میشه. خود ایشون میگه دولت انگلیس هیچ کاری براش نکرده با اینکه تبعه اون کشور بوده. جالب تر اینه که نازنین زاغری نیز تبعه انگلیسه ولی حمایت انگلیس از خانم کلباسی کجا و حمایت اون از نازنین زاغری کجا!! اخیرا شنیدم که انگلیسی‌ها میخان حمایت دیپلماتیک از نازنین زاغری بکنن.
    از پست خوبتون متشکرم.

    1. سپاس از توجهتون
      بله. با سرنوشت خانم کلبادی آشنا هستم بسیار قابل احترام هستند و ما نمونه های ایرانی کم نداریم. امیدوارم همگی در شناخت معنای واقعی زندگیمون موفق باشیم.

  2. سلام ممنون از نوشته قشنگتون؛ من یه جورایی روی معنای زندگی وسواس دارم. متوجه شدم اصلا از همنشینی با آدمهایی که دورنمایی در زندگی نمیبینند خوشم نمیاد؛ چه کسایی که به نوعی آگاهانه مدیتیشن و زندگی در لحظه رو انتخاب کردند و چه کسایی که ناخودآگاه الکی خوش هستند 🙂
    به نظرم این معنای زندگی یا افسانه شخصی که خیلی قشنگ توی کتاب کیمیاگر اومده؛ همون شوق درونیه که هر از گاهی سراغ آدم میاد. شب که میخوای بخوابی توی افکار و رویاهات تحققشون رو میبینی ولی صبح که پا میشی یا یادت رفته یا کم رنگ شده یا دور از دسترس به نظر میاد. سعیم اینه که این افسانه شخصی رو در زندگیم زنده نگه دارم.

  3. چیزی که زندگی رو غیر قابل تحمل میکنه پوچی زندگی است و گاهی اوقات باعث میشه افرادی دست به خودکشی بزنند. پوچی زندگی نتیجه تنهایی یا فقر و … نیست شاید کسی را بشناسیم که ثروتمند باشه و در یک خانواده شلوغ هم زندگی کنه و موقعیت اجتماعی و حرفه ای خوبی هم داشته باشه ولی احساس پوچی بکنه. فارغ از مسایلی که به آن اشاره کردید به نظرم توقع بیش از حد داشتن از زندگی باعث سرخوردگی و پوچی بشه. قرار نیست زندگی برای همه ی مردم روی خوش داشته باشه باید بپذیریم که زندگی عادلانه و منصفانه نیست و هر لحظه امکان داره هست و نیست ما به باد بره . پذیرش بی معنی بودن و فانی بودن زندگی باعث نمیشه ما افسرده و تنبل بشیم بلکه این جرات رو به ما میده که با تمام وجود زندگی کنیم – تفاوت یک نهیلیست مثل کامو با یک نهیلیست مثل صادق هدایت در همین جمله آخره .

    1. فواد جان ممنون از کامنت غنی ات؛
      اتفاقا به نظر من هم در پس سختی ها و کمبودها و مشکلات، شاید معنای غنی تری رو بشه کشف کرد و به قول شما اتفاقا هستند افرادی که همه جور موقعیتی دارند اما به پوچی و تبعاتش می رسند.

  4. سارا جان.
    منم جزء اون دسته از افرادی هستم که معتقدم زندگی در ذاتِ خودش معنایی نداره و این ما انسان‌ها هستیم که بهش معنا می‌دیم. همین‌قدر که هر کسی می‌تونه بسته به حال و هوا و شرایطی که داره معنای زندگیش رو در یه چیز خاصی پیدا کنه و اونو دنبال کنه،‌ به نظرم داره به طور واضح اینو نشون می‌ده.
    راجع به بی‌معنا شدن و احساس پوچی هم تا الان به این نتیجه رسیدم که بعضی از اوقات ما به یه چیزایی بیش از حد توجه نشون می‌دیم و وجود اونها رو مطلق تصور می‌کنیم. وقتی که اونها رو از دست می‌دیم یا متوجه می‌شیم اونقدر هم اون چیزهایی که یه زمانی بهش باور داشتیم، مطلق و قطعی نیستن، دچار بی‌معنایی می‌شیم. در این حالت عده‌ای می‌گن که باید در این رنج و ناامیدی هم معنایی پیدا کرد.
    به نظرم هیچی بهتر از این نیست که فکر کنیم همه چیز نسبی هست و می‌تونه یه روزی دیگه نباشه یا به شکل دیگری باشه. در این حالت می‌دونیم که اهمیت خیلی از چیزها رو ما تعیین می‌کنیم.
    از طرفی یادم میاد یه بار محمدرضا شعبانعلی توی روزنوشته‌ها گفته بود که این معناسازی یا معنایابی یکی از کارکردهای مغزمون هست: https://goo.gl/SHBFTt
    به نظرم به همین دلیله که ما انسان‌ها نمی‌تونیم بدون وجود معنا به زندگی ادامه بدیم و در هر شرایطی نیاز به یه معنا، حالا از هر جنسی و به هر شکلی، داریم. وگرنه برخلاف طبعیت وجودی‌مون رفتار کردن، تبعات سخت و سنگینی داره.

    1. طاهره عزيزم اول سپاس كه وقت گذاشتي و مطلب را خواندي. برام ارزشمنده.
      من هم موافقم كه مسيري كه من براي زندگيم در پيش مي گيرم به زندگي من و تا چندين لايه اون طرف تر (ديگران اعم از افراد و محيط) مي تونه معنا بده. در همين مورد يكي از محققان گفته بود كه بهتره خيلي خودمون رو درگير اين سوال نكنيم و بجاي اون سعي كنيم با توجه به ظرفيت هامون و پتاسيلمون، راه درستمون را انتخاب كنيم و با جديت ادامه اش بديم. اين خودش معناسازي رو دربر خواهد داشت.
      و البته كه معنا كلاً نسبي هست و من حداقل خودم در مراحل مختلف زندگيم به اقتضاي شرايط و خواسته هام معناهاي متفاوتي را در ذهنم پروراندم و جستجو كردم.
      با سپاس

    1. راستش خيلي سخته پاسخ به اين سوال. چون در مقاطع مختلف زندگيم، باورها و عقايد و ارزشهام كم و بيش تغيير كردند. در حال حاضر چيزي كه هميشه بهش فكر مي كنم اين هست كه بتونم عضوي باشم از كساني كه كمك مي كنند تا سطح شادي و در عين حال آگاهي انسانها را بالاتر ببرند و البته فعلاً‌ اين در حد يك آرزو براي من هست. اين مي تونه از راه هاي مختلف محقق بشه.
      در مورد سوال دوم تقريباً به هيچ مكتبي تمايل خاص ندارم. هر چيزي كه انساني باشه و آسيبي به كسي نزنه براي من ارزشمند و قابل قبول هست.
      باسپاس

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *